معنی شعر ادبیات سال چهارم

درس اول (نی نامه)

1- گوش کن که نی ( مولانا )چگونه  حکایت می کند و از جدایی خود از عالم معنا گلایه  و شکایت  دارد.

2- از آن زمان که مرا از  عالم معنا  جدا کرده اند  همه ی هستی از فریاد   من ناله   سر داده اند .

3- برای بیان  در اشتیاق ، شنونده ای  می خواهم   که دوری  از حق  را ادراک   کرده و دلش از درد  و داغ  فراق  سوخته   باشد .

4- هر کس که   از وطن  اصلی خود ( بازگشت به سوی خدا )  دور شده باشد،  دوباره  خواهان  بازگشت  به آن جاست .

5- من ناله ی  عشق  به حق  را برای  همه  سر دادم  و سالکان ( رهروان  راه حق ) و غیر سالکان ( دور افتادگان از حق) همنشین شدم

6- هر کسی در  حدّ  فهم  خود با من  همراه  و یار شد  اما حقیقت  حال مرا  در نیافت .

7- اَسرار  من در ناله  های  من نهفته  است  اما  چشم  و گوش  ظاهری  نمی تواند راز  و حقیقت  این ناله  را دریابد .   ( تنها  با چشم و  گوش دل  میتوان  آن را ادراک کرد .)

8- گرچه جان، تن را ادراک  می کند و  تن از جان آگاهی  دارد و هیچ یک  از دیگری  پوشیده نیست  اما توانایی  دیدن جان به  هیچ  چشمی  داده نشده  است .

9- این صدای نی برخاسته  از آتش عشق ،  یاد هوا  نیست . کسی  که این آتش عشق  ندارد الهی  نیست  و نابود شود.

10- این اثر  عشق است  که نی را به نوا آوردها ست و این شور  عشق  است که باعث  جوشش  می شود ( همه چیز  از عشق  به وجود  آمده است . )

11- نغمه های  نی همدم  هر عاشق  هجران  دیده است و راز او را  فاش  می کند  و برای  کسی  که جویای  معرفت  است  پرده ها را از مقابل  چشم  رو برمی دارد  تا معشوق  حقیقی را  ببیند .

12- نی هم  زهر است  و هم پاد  زهر .  در عین درد آفرینی  ، درمان   بخش  نیز هست  وکسی چون نی ،  دمساز  و همدم  واقعی  برای عاشق  هجران دیده نخواهد  بود . (  به ظرفیت  وجودی  افراد بستگی  دارد ) .

13- نی،  داستان راه  خونین  عشق را  بیان می کند  و از قصه ی  عشق  عاشقانی  چون مجنون  که سراسر درد  و رنج است  سخن به  میان می آورد .

14- حقیقت  عشق  را کسی  جز عاشق  درک نمی کند زیرا  تنها عاشق  محرم است  . همان طور  که گوش  برای ادراک  سخنان  زبان ، ابزاری  مناسب است .

15- عمر ما  در غم  و اندوه  عشق  سپری  شد و روزهای  ما با  سوز  و گدازهای  عاشقانه  همراه  بود .

16- اگر روزها سپری  شد مهم نیست ، ای کسی  که در پاکی  نظیر نداری ، تو  برای ما بمان .( الطاف  تو  متوجه  ما باشد ) که  چون  تو پاک  ومقدس  نیست .

17- تنها  ماهی دریای  حق ( عاشق ) است  که از  غوطه  خوردن در آب عشق  و معرفت  سیر نمی شود .  هر کس از  عشق  بی بهره  باشد ،  ملول  و خسته  می شود .

18- آن که  راه عشق  نسپرده ، از  حال عارف  و اصل  بی خبر است ، پس  باید سخن  را کوتاه  کرد و به پایان  رساند .

 

 

 

 

 

 

 

درس دوم :مناجات

 

1- خداوند! فقط  تو را ستایش  می کنم  چون پاک  و پروردگار هستی  و تنها  آن راهی  را می روم  که تو آن را   به من نشان بدهی.    ( آن  راهی  را خواهم  رفت   که تو راهنمایم  هستی )

2- فقط  به درگاه   تو روی  می آورم  و تنها در پی  فضل و بخشش  تو هستم . فقط  تو را به یگانگی  می ستایم چرا که   شایسته ی  یگانگی هستی .

3- خداوندا  تو دانا، بزرگ ، بخشنده  ومهربان هستی . تو  عامل  بخشش  و شایسته ی  ستایش  هستی

4- خداوند!  نمی توان  تو را  توصیف  کرد چون در فهم  وادراک  ما نمی گنجد  ونمی توان  کسی را   به تو مانند کرد  چرا که   تو از  خیال  و تصور  ما بیرون  هستی .

5- خداوندا !  تو بسیار  عزیز،  بزرگ ، دانا ، اطمینان بخش ، نور، شادی،بخشنده  و پاداش  دهنده  هستی ( همه ی  این ویژگی ها  به کمال  در تو وجود دارد )

6- خداوندا !  تو به همه ی  امور  پنهان آگاهی  داری  و همه ی  هیب ها را  می پوشانی  و همه ی  کم و زیاد  شدنها  به دست  توست .

7- خداوندا !  سنایی  با تمام وجود  تو را به یگانگی  می ستاید  امید است (شاید) که برای  او از آتش  دوزخ  رهایی باشد.

درس چهارم :کاوه ی دادخواه

 

1- هنگامی  که جمشید خودبینی  و ناسپاسی  با خداوند را شروع کرد ، سرانجام  شکست  خورد و  حکومتش  سرنگون شد .

2-  چه خوش  گفت آن  سخنگوی  بزرگ  و هوشمند  که وقتی  پادشاه  شدی  در بندگی  و اطلاعت  از خدا  کوشا باش .

3-  هر کس  که به خدا  کفر بورزد  و ناسپاسی کند از هر طرف  ترس وهراس  وجود او را فرا  می گیرد .

4-  روزگار  جمشید  نا به سامان  شد (  بدبخت شد )  و شکوه  و فروغ  ایزدی  از وجود  او دور شد .

5-  راه و رسم   خردمندان   از میان رفت  و انسان های  بدکار  بر جامعه   مسلط  شدند و شهرت  یافتند .

6- دانش و  فضیلت  بی ارزش  شد و جادوگری  و نیرنگ  رونق یافت . صداقت  از میان رفت و تجاوز  به حقوق  مردم علنی شد .

7- بدکاران  دست به  کارهای   زشت زدند  و از نیکی  و راستی  مخفیانه  سخن  می گفتند .

8- ضحاک  جز بدآموزی  و کشتن انسان ها و غارتگری  و سوزاندن  خانه و زندگی مردم   چیز دیگری  نمی دانست .

9-  همان لحظه  ناگهان از  درگاه ضحاک  خروش  و فریاد  کاوه بلند شد .

10- کاوه  ستم  دیده را نزد  ضحاک  فرا خواندند و او را در کنار  بزرگان   دربار  نشاندند.

11- ضحاک ،  خشمگینانه  نام کسی را   که به کاوه   ظلم کرده   بود ، از او پرسید .

12- کاوه فریاد اعتراض سرداد و با عصبانیت و تضرع گفت :  از شاه ستم  دیده ام  . ای پادشاه ،  من  کاوه ی  دادخواه هستم .

13- من مرد   آهنگر  بی آزاری  هستم که  از طرف  شاه من  ظلم  می شود .

14-  اگر تو پادشاه هستی  و یا همچون  اژدها ، باید  در مورد  شکایت  من داوری  و قضاوت  شود .

15-  اگر تو پادشاه  همه ی  جهان هستی  پس چرا  این همه رنج  و سختی  نصیب  ما شده است .

16- لازم است  برای این  اقدام  المانه ( کشته شدن  فرزندانم )  به من حساب  پس بدهی  تا مردم   جهان شگفت   زده شوند .

17-  شاید در این  حساب پس  دادن   تو مشخص  شود که  چگونه   نوبت به فرزندان  من رسیده است .

18- چرا باید  در میان   هر انجمن  و گروهی  مغز  فرزندان   من خوراک   مارهای  تو شود .

19-  وقتی  کاوه در دربار ضحاک  این استشهاد  نامه را  خواند ،  فوراً  رو به سوی  بزرگان   آن کشور  کرد .... .

20-  فریاد برآورد : ای کسانی  که همدستان   ضحاک  دیو صفت   هستید  و از  خداوند   جهان هیچ   ترسی  در دل  ندارید ...

21- شما  با این   کارتان ( پذیرفتن  سخن ضحاک )  گناه کار هستید  و جایگاهتان  جهنم است .

22-  من این  استشهادیه   نامه را  تأیید  و امضا نمی کنم  و هرگز  از پادشاه  نمی هراسم

23- کاوه فریاد  زدو در حالی  که از شدت   خشم   می لرزید  از جای خود  بلند شد  و استشهادیه   نامه را پاره   کرد و زیرپا انداخت .

24-  فرزند  عزیز و گرامی  مایه ی  او همراهش بود ، از بارگاه  پادشاه  فریادکنان  به بیرون ( خیابان ) رفت .

25- وقتی که  کاوه از  دربار پادشاه  بیرون آمد  مردم بازار  دور او جمع  شدند .

26-  کاوه خروش و فریاد  سرداد  و همه ی  مردم جهان  را به سوی عدالت   و دادخواهی  فراخواند .

27- آن چرمی  را که آهنگران   به هنگام  ضربه ی  پتک  برپای خود  می پوشانند ...

28-  کاوه آن چرم  را بر سر  نیزه گذاشت  و همان زمان   مردم پیرامون   او جمع شدند  وشورش  و غوغایی  برپا شد .

29-  کاوه با فریاد  و خروش  در حالی که  نیزه در دست داشت ، فریاد  می زد  که ای  بزرگان   خداپرست ...

30-  کسی که علاقه ی فریدون  را در دل دارد ، از  اطاعت  و اسارت  ضحاک   خارج شود .

31-  حرکت  کنید ( قیام کنید )  و علیه   ضحاک  بشورید  که این پادشاه (ضحاک )  شیطان  است و قلباً  دشمن  خداوند است .

32- با آن چرم  کم ارزطش (درفش کاویانی )  دوست از  دشمن   شناخته شد .

33- آن مرد پهلوان ( کاوه )  پیشاپیش  مردم به راه   افتاد  و سپاه  بزرگی  با او همراه   شدند .

34-  کاوه  جایگاه   فریدون  را می دانست   راه خود را پیش گرفت   و مستقیم   به سوی  فریدون  رفت .

35-  در همه جای  شهر مردم   حضور داشتند  و همچنین   افرادی  که جنگجو  بودند .

36-  مردم از بالای  دیوارها و بام ها خشت  و سنگ  پرتاب  مر کیدند  و در کوچه ها  نیز  خنجر  و تیر می انداختند ...

 

 

درس چهارم :دریای کرانه ناپدید

عشق او بازاندر آوردم به بند                        کوشش بسیار نامد سودمند

عشق بکتاش دوباره مرا گرفتار کرد و تلاش و توان من فایده ی نداشت

عشق،دریای کرانه ناپدید                  کی توان کردن شنا ای هوشمند

عشق همانند دریای بی ساحل است ای انسان آگاه هرگز نمی توانی در این دریا شنا کنی

عشق را خواهی که تا پایان بری        بس که بپسندید باید ناپسند

اگر دوست داری که در این عشق وفادار بمانی باید خیلی از ناملایمات را بپذیری

زشت باید دید و انگارید خوب                      زهر باید خورد و انگارید قند

در این عاشقی باید بدی دید و آن را خوب تصور کرد تلخی را چشیده و آن را شیرین تصور کرد

تو سنی کردم ندانستم همی              کز کشیدن تنگ تر گردد کمند

من سرکشی کردم نمی دانستم که این سرکشی باعث گرفتاری بیشتر می شود

درس چهارم:من این همه نیستم

معنی: در داستان ها خواندم که شیخ ابوطاهر حرمی که خدا از او راضی باشد، یک روز بر خر خود نشسته ویکی از پیروان افسار خرش را گرفته بود و از بازار عبور می کردند؛ یک شخصی فریاد زد که “این پیر بی دین آمد.” آن مرید وقتی این ناسزا را شنید، از شدّت دل بستگی(نسبت به شیخ) خواست که آن مرد را سنگ زند و بازاریان نیز همگی خشمیگین شدند. شیخ به مرید گفت: اگر ساکت باشی من به تو چیزی می آموزم که از این رنج ها رهایی پیدا کنی. مرید سکوت کرد. هنگامی که به خانقاه خود برگشتند،‌ (شیخ) به مرید گفت: آن صندوق را بیاور. وقتی (مرید) صندوق را آورد، (شیخ) بسته هایی از آن بیرون آورد و پیش مرید نهاد و گفت: ببین همه کس به من نامه فرستاده اند، یکی مرا “شیخِ امام” خطاب کرده است ودیگری “شیخ پاک” وآن دیگری “شیخ پرهیزکار” ویکی دیگر بزرگ دو حرم” والقابی همانند این ها ولی این همه عنوان، لقب است نه اسمِ  من ومن شایستگی این همه القاب را ندارم؛ هر شخصی برحسب عقیده ی خود سخن گفته اند و لقبی به من داده اند. اگر آن بیچاره(ناسزاگو) نیز بر حسب اعتقاد خود سخن گفت وبه من لقبی داد، چرا این همه دشمنی ورزیدی

درس پنجم : مناظره خسرو با فرهاد

نخستین بار گفتش کز کجایی؟              بگفت از دار ملک آشنایی

دارملک : پایتخت

آشنایی : عشق ، دوستی

نخستین : صفت شمارشی تربیتی / نخستین بار : گروه قیدی

«ش» : متمم

هستم : فعل جمله ی چهارم است که به قرینه ی معنوی حذف شده است.

معنی : ابتدا خسرو به او گفت : تو اهل کجا هستی؟ فرهاد در پاسخ گفت: از سرزمین عشق و دوستی هستم. (فرهاد در پاسخ، به عشق شدید خود نسبت به شیرین اشاره دارد.)

 

بگفت آن جا به صنعت در چه کوشند؟             بگفت انده خرند و جان فروشن

صنعت : کار ، پیشه

آن جا : قید مکان

چه : ضمیر پرسشی در نقش متمم

کوشند : می کوشند (مضارع اخباری)

بگفت : فعل و بقیه ی جمله مفعول آن می باشد

انده : مفعول برای فعل «خرند»

جان : مفعول برای فعل «فروشند»

خرند و فروشند : تضاد

معنی : خسرو گفت : شغل مردم آن جا چیست؟ فرهاد در پاسخ گفت : جان فروشی می کنند و در مقابل غم و اندوه می خرند. یعنی اینکه عاشق پیشه اند و غم معشوق را با جان و دل خریدارند.

مفهوم کلی بیت ارتباط دارد با ابیات :

کشیدند در کوی دلدادگان     میان دل و کام دیوارها

طره ی پریشانش دیدم و به دل گفتم     این همه پریشانی بر سر پریشانی

حاصلی نیست به جزغم ز جهان خواجو را       شادی جان کسی کاو ز جهان آزاد است

 

بگفتا جان فروشی در ادب نیست               بگفت از عشق بازان این عجب نیست

بگفتا : «الف» در «بگفتا» الف جوابیّه است.

ادب : رسم رایج

این : ضمیر اشاره در نقش نهادی و مرجع ضمیر «جان فروشی»

معنی: خسرو گفت: جان دادن دور از آدب است و مرسوم نیست. فرهاد در پاسخ گفت: این کار (جان دادن) از عاشقان عجیب نیست.

 

بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟              بگفت از دل تو می گویی، من از جان

از دل : از صمیم قلب ، از ته دل ، واقعاً

می گویم : فعل مضارع اخباری و به قرینه ی معنوی در جمله ی پنجم حذف شده است.

دل و جان : مراعات نظیر

سان و جان : جناس ناقص

معنی: خسرو گفت: آیا از صمیم دل این گونه عاشق شده ای؟ فرهاد در پاسخ گفت: تو خیال می کنی که من از صمیم دل عاشق شده ام ولی من می گویم نه تنها از صمیم دل بلکه از صمیم جان، عاشق شیرین شده ام  و سراسر وجودم عشق به اوست.

 

بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟            بگفت از جان شیرینم فزون است

جان شیرین : حسَ آمیزی

شیرین: در مصراع دوم صفت، به معنی عزیز و دوست داشتنی (شیرین با شیرین ، جناس نام دارد).

شیرین در مصراع اول آرایه ی ایهام دارد: ۱ ـ شیرین و گوارا (صفت) ۲ ـ شیرین بانوی ارمنی (مضاف الیه)

چون: ضمیر پرسشی در نقش مسند

« م» : ضمیر متَصل در نقش مضاف الیه

معنی: خسرو گفت: عشق شیرین (عاشق شدن بر شیرین) برای تو چگونه است؟ فرهاد در پاسخ گفت: شیرین، برای من از جان هم عزیزتر و با ارزش تر است.

 

بگفتا هرشبش بینی چو مهتاب؟           بگفت آری، چو خواب آید، کجا خواب؟

تشبیه : او، مشبه / مهتاب، مشبه به / چو، ادات تشبیه

«ش» ضمیر متَصل در نقش مفعول

چو : در مصراع اول در معنی « مثل و مانند» = حرف اضافه

چو : در مصراع دوم در معنی « اگر» = پیوند وابسته ساز (حرف ربط)

شب ، مهتاب ، خواب : مراعات نظیر

کجا : قید پرسش در مفهوم استفهام انکاری

معنی: خسروگفت: آیا هر شب او را (شیرین) مثل مهتاب زیبا و نورانی می بینی؟ فرهاد در پاسخ گفت: بلی، اگر بخوابم او را در خواب مثل مهتاب می بینم اما خواب کجا بود. (عشق شیرین خواب را از من ربوده است و در فراق او آرام و قرار ندارم.)

 

بگفتا دل زمهرش کی کنی پاک؟            بگفت آن گه که باشم خفته درخاک

پاک و خاک : جناس ناقص

دل از مهر کسی پاک کردن : کنایه از فراموش کردن عشق کسی، بیرون کردن عشق کسی از دل

باشم خفته در خاک : کنایه از این که مرده باشم.

ش : ضمیر متصل در نقش مضاف الیه و مرجع ضمیر « شیرین»

کی : ضمیر پرسشی در نقش قید پرسشی

پاک کنی : فعل مرکب / باشم : فعل مضارع التزامی

معنی: خسرو گفت: کی از عشق شیرین صرف نظر می کنی؟ فرهاد در پاسخ گفت: زمانی که مرده باشم. (تا زنده هستم عاشق شیرینم و فقط مرگ می تواند عشق شیرین را از من جدا سازد.)

ارتباط معنایی دارد با بیت : از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن // از دوستان جانی مشکل توان بریدن

 

بگفتا گر خرامی در سرایش؟            بگفت اندازم این سر زیر پایش

نکات مهم

خرامیدن : رفتن (در اینجا)

چه خواهی کرد : جمله ی پرسشی است که به قرینه ی معنوی از بیت حذف شده است.

اندازم : می اندازم (فعل مضارع اخباری)

سر زیر پای کسی انداختن : کنایه از جان نثاری و فدا شدن در راه او

«سر» و «سرا» جناس ناقص افزایشی

سر و پا : مراعات نظیر و تضاد

ش : ضمیر متّصل در نقش مضاف الیه

معنی : خسرو گفت: اگر زمانی به سرای او (شیرین) راه یابی (چه خواهی کرد یا چه می کنی؟) فرهاد در پاسخ گفت: سر و جانم را فدایش خواهم کرد.

مفهوم : عاشقان کشتگان معشوقند و از بذل جان دریغ نمی ورزند.

 

بگفتا گرکند چشم تو را ریش؟           بگفت این چشمِ دیگر دارمش پیش

ریش : زخمی ، زخم

ریش ، پیش : جناس ناقص

دارمش : « ش» مضاف الیه (پیشِ او) دارمش پیش: تقدیمش می کنم (پیش داشتن: کنایه از تقدیم کردن)

چه خواهی کرد؟ : جمله ی پرسشی محذوف است.

معنی: خسرو گفت: اگر شیرین چشم تو را زخمی کند، چه خواهی کرد؟ فرهاد در پاسخ گفت: چشم دیگرم را تقدیمش می کنم تا مجروح و نابینا سازد.

مفهوم بیت: بیانگر اخلاص ، تسلیم و سرسپردگی عاشق است.

بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟           بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ

آهن : مجازاً تیشه

تشبیه : ور خود بود سنگ ؛ اگر خود مانند سنگ محکم باشد.

کسی : ضمیر مبهم در نقش نهادی

« ش» : ضمیر متّصل در نقش مفعولی و مرجع ضمیر «شیرین»

فراچنگ آرد : به دست آورد ، فعل مرکب

چنگ و سنگ : جناس ناقص / آهن و سنگ : مراعات نظیر

چه خواهی کرد؟ جمله ی پرسشی محذوف

معنی: خسرو گفت: اگر کسی شیرین را به دست آورد و با او ازدواج کند (چه خواهی کرد؟) فرهاد در پاسخ گفت: اگر مثل سنگ مقاوم و سخت باشد با تیشه او را درهم می شکنم و نابود می کنم.

مصراع دوم بیت بیانگر غیرت عاشقانه فرهاد است.

بگفتا گر نیابی سوی او راه؟               بگفت از دور شاید دید در ماه

راه و ماه : جناس ناقص اختلافی

چه خواهی کرد؟ جمله پرسشی محذوف

معنی: خسرو گفت : اگر نتوانی به وصالش برسی و در کنار او قرار بگیری (چه خواهی کرد؟) فرهاد در پاسخ گفت: برای دلباخته ای چون من، شایسته ی آن است که معشوق زیبا را از دور تماشا کنم.

 

بگفتا دوری از مه نیست در خور؟              بگفت آشفته از مه دور بهتر

ـ گذشتگان بر این باور بوده اند که دیوانه چون در ماه بنگرد، دیوانه تر شود. (تلمیح و ضرب المثل)

آشفته : پریشان ، دیوانه (در اینجا) ، صفت جانشین اسم در نقش نهادی

مه : استعاره از شیرین

معنی: خسرو گفت: دوری از یارِ ماه پیکر شایسته نیست. فرهاد در پاسخ گفت : عاشق دیوانه (فرهاد)، هرچه در ماه ننگرد و از آن دور باشد، بهتر است. (اگر او را از نزدیک ببینم، بیش از پیش، شیفته می شوم و آرام و قرار از دست می دهم چنان که آدم شیدا و دیوانه اگر در ماه بنگرد دیوانه تر می شود.)

مفهوم : در این بیت ، فرهاد ندیدن معشوق را به صلاح خود می داند.

ارتباط معنایی دارد با ادبیات :

زهر سوکرد بر عادت ، نگاهی    نظر ناگه در افتادش به ماهی

چو لختی دید از آن دیدن خطر دید       که بیش آشفته شد تا بیش تر دید

گر مدعیان نقش بینند پری را     دانند که دیوانه چرا جامه دریده است

 

بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟             بگفت این از خدا خواهم به زاری

داری و زاری: جناس ناقص اختلافی، قافیه

این : ضمیر اشاره در نقش مفعولی و مرجع ضمیر جمله ی قبلی است. (بخواهد هرچه داری)

از خدا خواهم به زاری: با التماس از خدا میخواهم.

چه خواهی کرد؟ جمله ی پرسشی به قرینه ی معنوی مخذوف است.

معنی: خسرو گفت: اگر شیرین هر چه داری از تو بخواهد (چه خواهی کرد) فرهاد در پاسخ گفت: این آرزو را (هر چه دارم از من بخواهد) با التماس ازخدا می خواهم.

مفهوم: اخلاص و پاک بازی عاشق.

 

بگفتا گر به سر یابیش خشنود؟             بگفت از گردن این وام افکنم زود

توضیحات ۲: اگر او با هدیه گرفتن سر تو خشنود شود

ش: ضمیر متصل در نقش مفعولی

وام: منظور سر است. (فرهاد سر خود را دینی برگردن خود می داند.)

وام از گردن افکندن: کنایه از دین خود را ادا کردن. / سرو گردن و وام: مراعات نظیر

چه خواهی کرد؟ جمله ی پرسشی محذوف به قرینه ی معنوی است.

معنی: خسرو گفت اگر او (شیرین) با هدیه گرفتن سر تو خشنود شود (چه می کنی؟) فرهاد در پاسخ گفت: هر چه زودتر آن را تقدیم می کنم (چرا که این سر به گردن من وامی از آنِ شیرین است.)

مفهوم: تمام وجود عاشق فدای یک لحظه خشنودی معشوق باد.

 

بگفتا دوستیش از طبع بگذار            بگفت از دوستان ناید چنین کار

ش: ضمیر متصل در نقش مضاف الیهی

از طبع بگذار: کنایه از « صرف نظر کن، فراموش کن

ناید: مخفف « نباید» در معنای « نمی آید» فعل مضارع اخباری است.

چنین: صفت اشاره.

معنی: خسرو گفت: عشق و دوستی شیرین را فراموش کن، فرهاد در پاسخ گفت: از عاشقانی مثل من، چنین کاری بر نمی آید و نمی توانم عشق او را از دل بیرون کنم.

مفهوم: مصراع دوم بیت بر پایداری عاشق دردوستی و عشق تأکید دارد.

 

                   بگفت آسوده شو،کاین کار خام است    بگفت آسودگی بر من حرام است

کار : منظور «عاشق شدن»

خام: نسنجیده، ‌بی نتیجه، در نقش مسند

مع

/ 1 نظر / 21 بازدید
حامد

سلام دوست عزیز از وبلاگت دیدن کردم از نظر گرافیکی خوب بود ولی میتونست از نظر محتوا بسیار پربارتر باشه. موفق باشید ارتش یورغون سس